حکایتهای ده نشینان
حکایت تمام نشدنی ظالم و مظلوم
سر گذشتهای واقعی درد و رنج مردم منطقه شازند که در غبار زمان گم شده و کسانی که خود شاهد عینی این ماجرا ها بودند پیر شد ه اند و خواستم قبل از اینکه در کتابهای تاریخ بخوانم مستقیم از زبان خودشان بشنوم ، با پیر مردان و پیر زنانی گفت و گو کردم که درد و ظلم هائی را کشید ه اند را تعریف کردند و خیلی دیگر را نتوانستند تعریف کنند و فقط سرشان را تکان می داند و می گفتند ... دیگر ولش کن و به فکر فرو می رفتند و به زمین خیره می شدند.......
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ده سلمان و ممنوع بودن سوار شدن بر خر
در روستای ده سلمان هیچ کس حق نداشت بر خر خود سوار باشد و آن را بی احترامی به ارباب می دانستند و راوی مطلب می گفت روزی داشتم از ده سلمان سوار بر خر عبور می کردم که یکی از نوکران ارباب به من گفت : زود از خر خود پیاده شو اگر ارباب تو را در این حالت ببیند کتک سیری خواهی خورد
پادشاهی کو روا دارد ستم بر زیر دست
دستدارش روز سختی دشمن زور آور است
با رعیت صلح کن و از جنگ ایمن نشین
زانکه شاهنشاه عادل رعیت را لشگر است
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
موچان و کشته شدن نوزاد به خاطر جو قاسم
گویند ارباب موچان هوس جو قاسم کرده بود و به دستور وی مرم برای چیدن جو قاسم به کوه رفته بودند و یکی از اهالی جو قاسم کمی چیده بود ، شب نوکران ارباب برای کتک زدن رعیت به در خانه وی می روند که چرا کم چید ه ای ،و آن شخص بدبخت برای نجات خودش فرزند خردسال برادرش را از ایوان به کوچه پرت کرده است و باعث مرگ این کودک شد.
از آن کس تو ترسد بترس ای حکیم
وگر با چو صد برآیی به جنگ
از مار مار بر پای راعی زند
که بر سد سرش را بکوبد به سنگ
نبینی که چون گربه عاجز شود
بر آرد به چنگال چشم پلنگ
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دو خواهران و ادرار کردن ارباب در جوی آب
پیر زنی می گفت در روستای دو خواهران زنها مشغول شستن ظروف در جوی آب که از غار بیرون می آمد بودند و ناگهان ارباب آمد در جلوی غار و یک پایش را ایور جوب گذاشت و پای دیگرش را آن طرف جوب و شروع کرد توی آب ادرار کرن ،پیرزن می گفت من که آن زمان کودک بودم ،یکی از اهالی که فامیلمان بود به زبان خودشان گفت .. دووی نکنی ...
پرتو نیکان نگیرد هر که بنیادش بد است
تربیت نا اهل را چون گردکان بر گنبد است
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ادامه دارد














